خرید بک لینک

برای اینکه بتونم با متانت و وقار پیر بشم، باید محدود کردن فرصتها رو بپذیرم.

برچسب: نویسنده: میلاد حیدریان تاريخ: شنبه 28 اسفند 1395 ساعت: 23:23

وقتی چیز سنگینی رو بلند میکنم ریشهی موهام درد میگیره، درد معمولی هم نه! مثل اینکه بهشون برق وصل کرده باشند. وقتی میخندم و به قهقهه تبدیل میشه، کمرم درد میگیره، دقیقا حس میکنم که ماهیچههای بین دندهای ام درد میگیره، درد معمولی هم نه! از شدت درد نفسم بالا نمیاد. وقتهایی که عصبی ام، کل دست راستم درد میگیره، درد معمولی هم نه! درست مسیر عصبی که درد میکنه رو میتونم دنبال کنم.

برچسب: نویسنده: میلاد حیدریان تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 16:52

دین خطرناکه، ازش که دور بشی دستش رو میزاره بیخ گلوت و بیوقفه فشار میده و با چشمهای به خون نشسته اش زل میزنه بهت و کورت میکنه. دوستم نگرانمه میگه: بیشتر مراقب روح و وجودت باش. میترسه به پوچی برسم. اما من از یک مومن بزدل و تقلیدکننده متنفرم، از تمام بیست سال خودم متنفرم. تنها عاشق خدا و دینش بودن

برچسب: نویسنده: میلاد حیدریان تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 16:52

کتاب درمان شوپنهاور را در دست داشتم و میخواندم ... همراه جولیوس به حرفهای عجیب فیلیپ گوش میدادم. در آن عصر بیبرنامه، سلانه سلانه در خیابان یونیون با جولیوس شصتساله قدم میزدم. غرق حقیقت بودم! اما در واقعیت شناور بودم! در واقع این مردم ِشهر ِخود ِِمن بودند که مرا را میدیدند، من بدون جولیوس را

برچسب: نویسنده: میلاد حیدریان تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 2:54

امسال سالی متفاوت بود. در هر روز و هفتهاش، موضوع و موقعیت تازه و غافلگیر کنندهای پنهان شده بود. کارهای جدید، عجیب، جالب و حتی خطرناکی را انجام دادم که به بعضی اش روزی احتمال کمی هم نمیدادم. بیتجربگی باعث نشد ساکن و ساکت باشم، خدا را سپاس الان آرامـم. این روزهای شلوغ آخر سال، به سال پیشرو م

برچسب: نویسنده: میلاد حیدریان تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 2:54

طولانی شده است اما نوشتهام چگونه امروزم، این روزهای پرهیاهو، دقایق مغشوش و این حال دلگیر و دمکردهام، عطرآگین به عطر گلها و پر از ذرههای خیس و نامرئی شده است. :-)

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد حیدریان تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 20:02

شب قبل تمام استیکی نوت های چسبیده روی قسمت داخلی در کمدم را جدا کردم و با نوت های جدید و رنگارنگ جایگزین کردم. روی نوت نارنجی، نام کتابهایی از نویسندههایی که قصد دارم آثارشان را مزونتر و جدیتر بخوانم و یا کتابهایی که امسال، فرصت خواندنشان را به هر دلیلی پیدا نکردم، نوشتم. آثار یوستین گردر، اروین د.یالوم، اریک مانوئل اشمیت و آگاتا کریستی. کتابهایی مثل چهار میثاق ِدون میگوئل روئیز، سمفونی مردگان ِعباس معروفی ، نامیرا ِصادق کرمیار و یا صد سال تنهایی گارسیا مارکز نیمه تمام رهاشده ... . هیچگاه رو در رویی بیپرده و عریان با فلسفه و فلاسفه در توانم نبوده و همیشه باعث رنجش و آزردگی و فاصله گرفتنم از آن شده. همیشه باید مضامین و تعاریف فلسفه را به روش زیرکانه مادرانه و در قالب داستانها و نوشتهها به خودم بشناسانم. در مورد خواندن از فلسفه حس پیرزنی دنیادیده در روستایی دورافتاده را دارم که زندگی را بهتر از زن تحصیلکرده و فرنگ رفته شهری میداند.

برچسب: نویسنده: میلاد حیدریان تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 20:02

میدانم که زمستان نفسهای آخرش را میکشد اما من خسته ام، به نفس نفس افتادهام. از شدت سردی مسری طبیعت و آدمها دیگر هرم نفسم، کفایت گرم نگهداشتن دلم را نمیکند. سر زندگیام نشستهام و با آرزوها دودوتا چهارتا میکنم بلکه خرج گرم شدن دلم را بپردازم. آرزو میکنم روزی ساز آکاردئون را در خیابانی پرازدحام یاد بگیرم، آرزو میکنم یک قهوهچی باشم، آرزو میکنم ... .

برچسب: نویسنده: میلاد حیدریان تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 1:01

هنجارهای شخصی-خانوادگی و مهمتر عرف و موقعیت اجتماعی، ما رو مجبور و محدود به پوششهایی میکنه که اونچنان مایل و پایبند بهش نیستیم. امشب تولد یکی از دوستانم دعوت بودم. موهای ساده جمع شده، رژ قرمز تیره، کلاه پسرانه قرمز و لباس راه راه قرمز و شلوار کتان مشکی، سادهترین و دوستداشتنیترین تیپی بود که مایل بودم داشته باشم. همیشه برام سوال بود که چرا خانمها هوماسکرین تلفن همراهشون عکس زیبایی از خودشونه اما برخلاف آنها من میلی به انجامش ندارم. اما حالا که هوماسکرین گوشیام، تصویری کراپشده از خودم با لبخندی بزرگ و کلاهی پسرانه قرمز هست متوجه منشا اصلی این کار شدم، روحیه اورجینال و شاید سکرت اشخاص! از تصویر هوماسکرینها چیزهای زیادی میشه فهمید. هوماسکرین شما چیه؟

برچسب: نویسنده: میلاد حیدریان تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 1:01

عصر امروز بود. در یکی از واحدهای دانشگاه، کنار شیشه نشسته بودم. سرم را به دست راستم تکیه داده بودم و با دست دیگهام پالتو سورمهای و دفترم را روی پایم نگه داشته بودم. امروز دفترم به کار نیامده بود. مباحث دشوار بودند و اصلا اجازه فهمیدن و جزوه نوشتن را نمیدادند! از پشت شیشه غبار گرفته اتوبوس به آفتاب کم جان زمستانی خیره شده بودم و به زندگی دشوار درختها و چمنها در این هوای چند درجه زیر صفر فکر میکردم، تا بهار چیزی نمانده بود دیگر؛ خدا و فرشتهها حواسشان بهشان بود، مگر نه؟! صدای دو نفر از همکلاسیهایم حواسم را از درختها پرت کرد...«امروز دیدی علی و امید اول اومدند سرکلاس و بعد از چند ثانیه سارا اومد! فکر میکنند ما نمیفهمیم که...!» در دلم گفتم: اگر میخواهند عاشقی کنند شما را چه میشود؟! در این سرما، فقط با سی و هفت درجه حرارت، عاشق شدن و سرما نخوردن کار هر کسی نیست!*» بقیهی حرفهایشان را نشنیدم. ذهنم ازم پرسید: «بئاتریس نظر خودت در مورد عشق چیه؟» به نقطه نامعلومی خیره شدم و فکر کردم: «از وقتی فهمیدهام پسرها میتواند عمیقا عاشق شوند و سخت ضربه بخورند، دیگر نخواستم که عاشق بشوم.

برچسب: نویسنده: میلاد حیدریان تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 1:01

هوای سرد و جیبهای گرم پالتو از لذتبخش ترین و دوستداشتنی ترین پارادوکسهای زمستانه اند. باز هم غروب آفتاب شده بود و من بیتاب قدمزدن های شامگاهی. غروب که میشود مردم شهر حقیقیترند، آخرین لحظات روز را با اشتیاق بیشتری در آغوش میگیرند و عاشقانهها بیشتر رنگ و عطر پاییزی دارند. در حال قدم زدن بودم و سعی میکردم به بوی ناخوشایند اگزوز ماشین ها بیتوجه باشم که عطر خوشبویی به مشامم خورد...عطر از مغازهی گلفروشی بود...عاشق پامچالهای خوشرنگ شیطون و بازیگوش شدم و همینطور شیفتهی زیبایی و نجابت مقدس گلدان های بالاتر.

برچسب: نویسنده: میلاد حیدریان تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 1:01

پریروز به مطلب ِپزشک ِفوقتخصص ِقلب ِکودکانی رفته بودم. آنجا کودکی انتظار مرا میکشید؛ کودکی شش ساله به وزن دوازده کیلو. از شدت شیطنتها و رفتارهای عجیبش، آنجا را روی سرش گذاشته بود. کاری را بدون من انجام نمیداد. دست من همیشه در دستش بود. پدرش آنجا نبود، کارت بانکی و باقی کارها را به من سپرده بود. ما آخرین بیمار بودیم. هر خانوادهای که از مطب پزشک بیرون میآمد با لبخند و نفسی آسوده بود؛ خداوند را برای لبخندشان بارها شکر میکردم. نوبت ما شد. خودم به همراه کودک روی تخت رفتم تا برای اکو قلب بیتابی نکند. این بار صحبتهای تخصصی پزشک به منشیاش بیش از هر دفعهی دیگری بود. اکو تمام شد. رو به روی میز پزشک ایستاده بودم و دستان و چهرهاش را با چشمانم میکاویدم. با حرفهای بعدی پزشک فرو ریختم، به یک باره فرو ریختم. بازهم آن قرصهای لعنتی که مرد بالغ را هم از پا میاندازد به صبح و شب این خانواده اضافه شده بود. پدرش آمد. این مرد باورش نمیشد. با پزشک صحبت کرد. از مطب که بیرون آمدیم صحبت هایمان تنها زمزمه بود و کوتاه، توان حرفزدن نداشتیم. تمامی انرژی مان در دستهایمان جمع شده بود برای نواز

برچسب: نویسنده: میلاد حیدریان تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 1:01

پدر زیاد اهل آدمها نیست، با حیوانات راحتتر است. آکواریوم ماهیای داشت که هر سال نزدیک عید چند ماهی کوچک قرمز بهشان اضافه میکرد. عصر هر روز جدا از اینکه ما پمپ هوا را قبلا برایشان روشن کردهایم یا نه پمپ را برایشان روشن میکرد و با صدای پمپ، خانه را روی سرش میگذاشت. هر ماه یکی از صبح های جمعه بعد از اینکه من بیدار میشدم ماهیها را در تشتی میکرد و باهم در بالکن خانه، آکواریوم، پنکه، علفها، اسبهای دریایی، صدفها، خانه دریایی، سنگهای رنگی و مرجانهای که خودمان از بیابان پیدا کرده بودیم را میشستیم. اما حرف چند سال پیش است؛ حرف خانههای طاقچهدار ِساخت بیست و چند سال گذشته نه خانهی کوبیده شده و دوباره ساخته شده بدون طاقچه الآن.

برچسب: نویسنده: میلاد حیدریان تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 1:01

بالشتم را مخالف ِسمت ِهمیشگی گذاشته بودم و پاهایم را به دیوار تکیه دادهبودم و کتاب دنیای سوفی را میخواندم. هندزفری داخل گوشم بود و هیچ صدایی را جز موزیک نمیشنیدم و غرق کتاب شدهبودم. یکی از هماتاقیهایم آمد کنارم و به صفحهی روشن گوشی ام خیره شد. یک نگاه به من کرد یک نگاه به کتاب، دوباره یک نگاه به گوشی، یک نگاه به من، یک نگاه به کتاب و بعد یک نگاه متعجب توأم با تأسف و در آخر نگاهی ممتد به افق دوردست. آخر داشتم موزیک با من سوت بزن ِآرش را با ولوم بالا همراه این کتاب میشنیدم! آیا میدانست روی رِپیت هم هست؟! من فقط از شدت خنده نمیدانستم به چه چنگ بیندازم. + خوابگاه واژهی شایستهای نیست! زندگیگاه بهترست.

برچسب: نویسنده: میلاد حیدریان تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 1:01

صفحه بندی